احسانینیا، کارآفرینی که با دهانش نقاشی میکشد
راهله سرادار| قلممو را تصور کنید. حالا تصور کنید آن را نه با انگشتان، که با دهان خود به حرکت درمیآورید و هر ضربه رنگ بر بوم، فشاری مستقیم بر دندانها، فک و ستون فقرات شما باشد. این جهان روزمره سمانه احسانینیاست. هنرمندی که نامش با نقاشیهایش گره خورده و ما را به دنیای خود دعوت میکند؛ خانهای با گلدانهای سرسبز، تابلوهای نقاشی با رنگهای زنده و پنجرهای بزرگ که نورش فضا را پر کرده است.
روی یک تخت بیمارستانی با لبخند به من خوشامد میگوید. بدنش تقریبا بیحرکت است و در مقابلش روی یک پایه چوبی، تابلویی نیمهکاره قرار دارد؛ یک پرنده که رنگآمیزیاش تا نیمه راه آمده و منتظر است تا با حرکت قلمی که سمانه با دهانش هدایت میکند، جان بگیرد.
از او میخواهم داستان را از ابتدا بدانم؛ از شبی تاریک در سال ۱۳۸۳ که یک تصادف هولناک، نخاعش را قطع میکند و او را در جهانی از سکون و تاریکی فرو میبرد. «اینکه چطور از تاریکی به این نقطه رسیدم یک جریان طولانی است. من وارد ۴۱سالگی شدهام و بیش از بیست سال است که با معلولیت زندگی میکنم. این اتفاق در ۲۹ اسفند ۱۳۸۳ رخ داد. من یک تازهعروس بیست ساله بودم.
آن زمان بازیگر تئاتر بودم، عکاسی میکردم، معرق تدریس میکردم، عاشق هنر و زندگی بودم. در یک سانحه رانندگی، ماشین ما چپ کرد و من از ناحیه گردن قطع نخاع شدم. پذیرش اینکه آن دختر فعال، دیگر هیچ حرکتی ندارد، برای همه غیرمنتظره بود. مثل هر انسانی، اولین واکنشم انکار بود. سؤال همیشگی "چرا من؟ " در ذهنم تکرار میشد و هیچ پاسخی برایش نداشتم.»
او مکثی میکند، گویی دوباره به آن روزهای تاریک سفر میکند. «بعد از دو سال، یک شب، صدایی از درون شنیدم. این صدا، صدای کودک درون من بود. همان حسی که در کتابم «ارکیده درون من» هم دربارهاش نوشتهام. حس کردم ارکیده زیر آوار ناامیدی و غم در حال خفه شدن است. آن شب تصمیم گرفتم او را نجات دهم. آنجا بود که یک تحول درونی در من اتفاق افتاد. این نقطه، تولد دوباره من بود. تا قبل از آن، من تمام کتابهای انگیزشی و روانشناسی دنیا را خوانده بودم، اما فقط در حد تئوری.
آن شب فهمیدم که موفقیت، در عمل کردن به این دانستههاست، نه فقط انباشت اطلاعات. مهمترین کاری که کردم، بخشیدن خودم بود. موفقیت واقعی برای من زمانی به دست نیامد که اولین تابلویم را فروختم، بلکه زمانی بود که توانستم خودم را ببخشم و باور کنم که سمانه لایق یک زندگی زیباست، حتی روی این تخت.»
ثروتمندم، اما نه به پول
سمانه زمانی که تصمیم به استقلال میگیرد با مخالفتها و قضاوتهای اطرافیان روبهرو میشود. «شش سال در آسایشگاه معلولان فیاضبخش زندگی کردم. آن شش سال هم باعث تحولم شد و هم باعث شد بفهمم که معلولیت هم یک سبک از زندگی است. آنجا آدمهایی را دیدم که با وجود معلولیت درس میخواندند، کار میکردند، ازدواج میکردند و زندگی جریان داشت. آنجا بود که یاد گرفتم اندیشه من است که حرکت میکند، نه جسمم.»
این خودباوری، سرآغاز بزرگترین تصمیم زندگیاش میشود. «از آسایشگاه که بیرون آمدم، سه سال کنار خانواده بودم و بعد از آن میخواستم مستقل شوم. همه میگفتند نمیشود. میگفتند یک زن تنها که شوهرش رهایش کرده… رفتم به درگاهش و گفتم: «همهکس من تویی. فرمون این زندگی دست تو.» و با تمام وجودم سپردم. الان نزدیک به سیزده سال است که مستقل زندگی میکنم و این همهاش لطف پروردگار است. شاید پولدار نباشم، اما ثروتمندم. ثروت واقعی، حضور اوست، باور خودت و آدمهای خوبی که او سر راهت میفرستد.»

کارآفرینی از روی تخت
سمانه امروز، همان کسی است که از خاکستر آن روزها برخاسته است. «من با دهانم نقاشی میکشم، سازدهنی میزنم، در زمینه گویندگی و سخنرانیهای انگیزشی فعالیت دارم، کتاب تألیف کردهام و بهتازگی یک استارتاپ در حوزه کارآفرینی برای تولید پوشیدنیهای هنری راهاندازی کردهام. همچنین عضو انجمن بینالمللی هنرمندان نقاش با دهان و پا هستم.
من همچنان رؤیاهای بزرگی دارم. یکی این است که دوباره روی پای خودم بایستم. یقین دارم یک روز این اتفاق میافتد
این یک انجمن جهانی است که مرکز آن در کشور لیختناشتاین قرار دارد و هنرمندان دارای معلولیت جسمی-حرکتی را در سراسر دنیا حمایت میکند. تا امروز دوازده نمایشگاه انفرادی برگزار کردهام؛ یکی در کشور اتریش و یازده نمایشگاه در شهرهای مختلف ایران. همچنین در بیش از سی نمایشگاه گروهی در کشورهای مختلفی مثل ژاپن، هند، آلمان، ایتالیا و… شرکت داشتهام. دو سال است که به عنوان مجری بخش معلولان در یک جشنواره بینالمللی نیز فعالیت میکنم.»
در طول مصاحبه، هرازگاهی با اشارهای آرام از من میخواهد لیوان کنار دستش را نزدیک ببرم تا با نی، جرعهای آب بنوشد و خشکی دهانش را برطرف کند. همین دهان، ابزار خلق شگفتانگیزترین آثار اوست.
«نقاشی با دهان را از همان سال ۸۷ شروع کردم، اما از سال ۹۰ به صورت حرفهای آن را ادامه دادم. میدان حرکتی گردن من محدود است و فقط در یک محدوده خاصی میتوانم قلم بزنم. نمیتوانم روی بومهای بزرگ طراحی کنم، به همین دلیل به پیشنهاد یکی از اساتیدم بومها را به تکههای کوچک مانند پازل تقسیم میکنم، روی آنها نقاشی میکشم تا بعد کنار هم قرار بگیرند و یک تابلوی بزرگتر را تشکیل بدهند.»
حتی زمانی که دنیا در پی کرونا متوقف ماند، سمانه، اما در هنر متوقف نماند. «در دوران کرونا، سخنرانیهای حضوری را به لایوهای اینستاگرامی تبدیل کردم که باعث شد مخاطبان جهانی پیدا کنم و پیام امید را به افراد بیشتری برسانم. همزمان، لغو نمایشگاهها مرا به سمت خلق یک پروژه جدید سوق داد: یک کتاب دوزبانه که دارای کدهای QR است و مخاطب را به فایلهای صوتی که با صدای خودم ضبط شده متصل میکند و همینطور استارتاپ پوشیدنیهای هنری.
همیشه میخواستم این باور غلط را بشکنم که یک فرد با ضایعه نخاعی، یک فرد مصرفکننده و ناتوان نیست، بلکه یک فرد با شدیدترین نوع معلولیت هم میتواند یک کارآفرین موفق باشد، برای دیگران اشتغالزایی کند و به اقتصاد کشورش کمک کند.»
نذر آموزش
فعالیتهای اجتماعی سمانه احسانینیا بر یک باور بنا شده؛ ساختن آینده به جای حمایتهای مقطعی. «من در مجموعهای به نام «رهام» فعال هستم که به معنی پرنده شکستناپذیر است و سالهاست در زمینه مسئولیتهای اجتماعی برای زنان سرپرست خانوار و کودکان کار فعالیت میکنیم. حدود یک سال است که با همراهی دوستان نیکاندیش، فضایی در قاسمآباد مشهد تهیه و کلاسهای آموزشی را به شکل رسمی شروع کردهایم.
من باور دارم که ماهیگیری یاد دادن خیلی بهتر از ماهیدادن است. در این مجموعه به سی دختر نوجوان و مادرانشان مهارتهای تحصیلی، شغلی و مهمتر از همه، مهارتهای زندگی را آموزش میدهیم. این یک «نذر آموزش» است».

نبردهای خاموش یک هنرمند
برای او، خلق هر اثر هنری با نبردی خاموش همراه است. «همین اواخر کلی جراحی و تعمیر دندان داشتم. با اینکه از پلاک محافظ استفاده میکنم، باز هم فشار به لثه و فکم میآید و خیلی آزرده میشوم. الان خیلی محدود و در تایمهای کوتاه کار میکنم؛ بیشتر آبرنگ میکشم و کارهای سبک انجام میدهم. چون من بورسیه لیختناشتاین هستم و تعهد دارم که سالانه تعدادی کار برایشان بفرستم، کارهایی که برای آنها میفرستم کوچک و در ابعاد کم هستند تا فشار کمتری به گردنم بیاید.»
این نبردها فقط به کارگاه هنریاش محدود نمیشود. او از لحظاتی میگوید که برای عبور از یک مانع کوچک، نیازمند کمک یک مرد غریبه بوده است. جایی که زن بودن و معلولیت در کوچهها و خیابانهای شهر با هم تلاقی میکنند. «وقتی میخواهم جایی بروم و یک مانع مثل پله وجود دارد، به ناچار از یک آقا کمک میخواهم. به محض اینکه دستش به ویلچر من میخورد تا بلندش کند، نگاهش سنگین میشود. من یاد گرفتم که به این موقعیت از دیدگاه معنوی نگاه کنم.
شاید پولدار نباشم، اما ثروتمندم. ثروت واقعی، باور خودت و آدمهای خوبی که او سر راهت میفرستد
کمک گرفتن و کمک کردن، یک تبادل انرژی الهی است. وقتی من از کسی کمک میخواهم، در واقع فرصتی برای انجام یک کار نیک را در اختیار او قرار میدهم و خودم نیز فرصتی برای دریافت لطف خداوند از طریق دستان آن شخص پیدا میکنم. با این دیدگاه، توانستم از آن نگاههای سنگین عبور کنم.»
رؤیاهایی برای برخاستن
رؤیاهایش دو بال دارند: یکی برای برخاستن خودش و دیگری برای دیدنِ لبخند مردم وطنش. «من همچنان رؤیاهای بزرگی دارم. یکی این است که دوباره روی پای خودم بایستم. یقین دارم یک روز این اتفاق میافتد. حالا یا با پیشرفت علم و درمان قطع نخاع، یا با پروژه تراشه مغزی؛ بالاخره یا ما به آن میرسیم یا آن به ما میرسد! امیدوارم بدون هیچ تراشهای، با دستهای خداوند روی پاهایم بایستم. اما بزرگترین رؤیای من این است که مردم سرزمینم در آرامش، رفاه، با حال خوب و با لبخند زندگی کنند.»
حرفهای پایانیاش چکیده تمام فلسفهای است که با آن زندگی میکند. «خیلیها میگویند بزرگترین داشته آدم سلامتی است. من سلامت کامل جسمی ندارم، اما آرامش دارم. میخواهم بگویم بالاتر از سلامتی، آرامش است. وقتی آرامش داشته باشی، از دیدن یک گل، از یک موسیقی، از یک گفتوگو لذت میبری. اما اگر بهترین امکانات را داشته باشی، ولی ذهنت آشوب باشد، هیچچیز خوشحالت نمیکند.»
وقت خداحافظی، مادر سمانه برای خبر گرفتن از دخترش از راه میرسد. نگاهم بین چهره آرام سمانه، حضور مهربانانه مادرش و آن پرنده نیمهکاره روی بوم چوبی میچرخد و کلام حکیمانهای از امام صادق (ع) را به خاطر میآورم، آنجا که میفرماید: «ناامیدی از رحمت خدا، سردتر از زمهریر است.» بله، در خانه کوچک و گرم سمانه، خبری از سرمای گزنده ناامیدی نیست.
* این گزارش سهشنبه ۳۰ دیماه ۱۴۰۴ در ضمیمه شماره ۱۶۶ شهربانو در روزنامه شهرآرا چاپ شده است.
